...آرام باش فاطمه، آرام باش! کسی نباید از حضور تو در این مکان آگاه شود. مگر نمی دانی پسری را که در رحم داری زینت خلایقمان قرارش دادیم؟ نمی دانی که اسدالله اش نامیده ایم؟ پس آرام باش و فقط به او فکر کن...
درد سر تا پای فاطمه را فراگرفته است. از درد پرده کعبه را مچسبد، می فشارد و به خدای خود پناه میبرد. در این کفربازار و بتکده های عربستان که خداو یگانگی اش رنگ و بویی ندارد، چه جایی بهتر از خانه خدا برای بهترین بندگان اش، که تولد در این محیط کفرستان بر چنین نوزادی حرام است.
فاطمه وارد کعبه میشود و علی متولد. نه! چه بیراه سخن می گویم. متولد نمی شود. از بالا به پایین می آید. از آسمان به زمین نزول می کند. از عرش بر فرش قدم می گذارد تا رسالت برادرش محمد را به سرانجام برساند. علی متولد نمیشود، می آید که دوباره برود. گویی خداوند بندگان خود را در سر آزمونی دیگر قرار می دهد، که " آیا توان درک و جنبه حضور علی را دارند یا خیر؟ " " آیا از او می خواهند که از اسرار آسمانها و زمین آگاهشان سازد؟ " یا قدرت فریاد را هم از او می ستانند و خار در چشم و استخوان در گلو رهایش می سازند؟
علی از آسمان میهمان انسانهاست. میهمانی از طرف خود خدا. مگر نبود آنگاه که محمد دست راستش را بالا برده تا آن را به رخ اصحاب و یاران بکشد، چنین فریاد بر آورد که:
"...بخدا سوگند! آنگاه که بین من و خدایم جز قوسی نمانده بود، آنگاه که هیچکس حتی جبریل امین یارای همراهی مرا نداشت، من از همین دست میوه بهشتی گرفتم و شراب بهشتی نوشیدم... "
***
یادش بخیر آنروزها که در دانشگاه مشغول تحصیل بودیم، این مطلب را نوشتم و در جشنی که به اتفاق دوست عزیزم « حامد عزیزی » مجری مراسم بودم، قرائت کردم. در زیر مطلب هم نوشتم ۲۸/۶/۸۱، آمفی تأتر دانشگاه.
*خط قرمز
شرکت " ایران "، یک شرکت سهامی عام است. اما توسط افراد خاص اداره می شود.
آقا بزرگ که رئیس شرکت است، بچه های حرف شنو و خلف زیاد دارد. البته بچه های ناخلف و حرف گوش نکن هم.
اینروزها آقا بزرگ اولین دوره استراحتش را در تابستان سپری می کند. این اولین تابستانی است که بعد از ۸-۷ سال می تواند با خیال راحت برای سلامتی خودش برنامه ریزی کند.
۸ سال پیش آقا بزرگ در شرایطی کاملاً استثنایی مجبور شد حکم مدیریت یکی از بچه های ناخلفش را امضا کند. آنروزها کارگران مدام دم از اعتصاب میزدند و نواختن ساز مخالف، پیشه کرده بودند و سهام داران هم سود خود را مطالبه داشتند. بوی ضرر و زیان اما از در و دیوار شرکت قابل استشمام بود. کارمندان آنروز از دست سیاستها و اقدامات شرکت خسته شده بودندو جان به لب. به هیچ چیز هم فکر نمی کردند جز تغییر. حال این تغییرات توسط چه کسانی رخ میداد مهم نبود.
این شد که آقا بزرگ یکی دیگر از پسرانش را به عنوان مدیر عامل شرکت معرفی کرد تا بازگشت آرامش را جشن بگیرد، اما با پسر ناخلف هم عهد کرد که دور دوستانش را هم خط بزند. نشست و برخاست با دوستان ناباب -از نگاه آقابزرگ- ممنوع گردید.
آرامش به جبهه آقا بزرگ بازگشت. همه پرسنل شرکت هم راضی و خشنود در اتتظار تغییرات احتمالی وعده داده شده، باقی ماندند...
آقا بزرگ توانست بحرانها را مهار کند و کارگران را راضی اما بحرانی بزرگ تر و عمیق تر وجود داشت، ریاست هیأت مدیره را کسی برعهده داشت که موجب رضایت آقا بزرگ نبود.
دوستان آقابزرگ هرروز به سراغش می رفتند و از پسر گله می کردند. آقا بزرگ هم هرچه توان داشت گذاشت تا پسر را به استعفا ترغیب کند . دوستان آقا هم هرروز سنگی جلوی پای پسر می انداختند که نتواند برنامه ها و قول و قرارهای خود را پیاده کند. دوستان پسر هم هرروز به تهدید میشدند و به زندان نزدیکتر. تا بالاخره دوران ۸ ساله مدیریت پسر به اتمام رسید.
چند روز پیش آقا بزرگ ریاست هیأت مدیره را به یکی از پسران خلفش واگذار کرد. هنگام امضای حکم مدیرتش هم پسر را در آغوش گرفت. پسر هم تمام محبتهای پدر را در بوسه ای جمع کرد و بر دستان آقابزرگ چسباند.
اینروزها پسر خلف آقابزرگ مشغول انتخاب هیأت مدیره شرکت است، با این تفاوت که اجازه دارد با دوستانش ارتباط داشته باشد و از آنها هم استفاده کند.
*خط قرمز



لینک مطلب