خسته و کوفته کوچه ها را طی می کند. آفتاب بعدازظهر تابستان رو به غروب است. اما آفتابی که از صبح بر مغز ابراهیم تابیدن گرفته بود، آنقدر داغش کرده بود که بود و نبود آفتاب آن موقع تأثیری داشته باشد.
این پایان ششمین روزی است که ابراهیم تمام وقت در میدان منتظر بوق ماشینی بود که بیاید و دنبال کارگر باشد.
هرقدر دیرتر به منزل برسد کمتر میتواند به چشمان معصوم کودکان خود نگاه بیاندازد و از شرم سر به زمین چشم بدوزد. با نگاه مضطرب و غمبار همسر چه کند؟ امشب به او چه بگوید؟ تا کی می تواند با حرفهای خود امید همسر را ناامید نسازد؟ اینبار هم اگر بگوید " به ماشینی که ۴ تا کارگر میخواست، دیر رسیدم. تا رسیدم ۶ تا کارگر سوار ماشین بودند. دیگه به من نوبت نرسید. "
همسرش دستش را می فشارد و امید از دست رفته اش را بر می گرداند؟ بوسه ای بر لبانش می زند و توکل بر خدای را توصیه میکند؟ و این ششمین روزی است که این فکرها میهمان ذهن ابراهیمند.
کوچه پس کوچه های محله را پشت سر می گذارد و به خانه نزدیک می شود.
قلبش تندتر می زند.
گرمای بدنش افزایش می یابد.
از سر کوچه تا خانه راهی نیست. اما قدم ابراهیم یارای طی مسیر را ندارد. هر چه مسیر رسیدن به خانه کوتاهتر میشود، لرزش قدمهای ابراهیم هم بیشتر میشود.
شاید آنموقع ابراهیم به همه چیز فکر می کرد جز آنچه که آنروز روبرویش در حال وقوع بود.آنچه که می دید جز حقیقت نبود.
این پسر اوست که ته مانده هندوانه ای را از روی زمین برداشته و با ولع به جانش افتاده است. چشمان پسر که به پدر می افتد، فرار را به قرار ترجیح می دهد و تا خانه یکریز می دود.
خشم سراسر وجود ابراهیم را گرفته است. نگاهی به اینطرف و آنطرف می اندازد، مراقب است که نگاهی متوجه رفتار او و پسرش نباشد.
کمر بند را از شلوار بیرون میکشد. درب خانه را باز میکند و پسر را به باد کتک میگیرد. از خود بیخود شده است هرچه نفرت و گله از فقر و نداری و بیچارگی دارد در بازو جمع میکند و بر سر پسرک خالی.
همسرش که دستش را می گیرد و به آرامش دعوتش میکند به خود می آید.
***
ابراهیم امروز تمام ۱۷۰۰ تومان موجودی اش را نان و پنیر و هندوانه خریده است. به خانه که میرسد دست و صورتی میشوید. با دستان خود سفره را پهن می کند. هندوانه را برای تک تک نفرات خانواده قاچ می کند. بزرگترین را برای محمدی می گذارد که سر به زیر و قهرانه نیم نگاهی به پدر دارد. همه که مشغول خوردن شام می شوند ابراهیم راضی و خشنود به زیرزمین خانه میرود.
***
چند ساعتی میشود که همسر ابراهیم بهت زده به جنازه غرقه به خونش خیره مانده است. ابراهیم می خواست آخرین لحظه زنگی اش دیدن لبخند کودکان معصوم و همسر فداکارش باشد. ابراهیم تیغ بر شاهرگ خود گذاشته بود، قبل از آنکه تیر خجالت و شرم از کودکان و همسر، قلبش را بیش از این تکه تکه کند.
***
امروز که با تاکسی به اداره می آمدم راننده این داستان را برایم تعریف کرد. می گفت ابراهیم بچه محلشان بود و الحق که در خوبی و مردانگی نظیر نداشت.
پیاده که شدم فقط صدای ضبط ماشین بود که شنیده میشد:
به حرفم گوش کن یارب
به دردم گوش کن یا رب
اگر بیهوده می گویم
مرا خاموش کن یا رب ...
*خط قرمز
نوار عنوانی که در بالای وبلاگم، به چشم می خورد، شاهکار دوست عزیزم " حامد عزیزی " است. روز چهارشنبه تمام وقت عزیزش را صرف طراحی و کدنویسی کرد. الحق و والانصاف که حامد کار خودش را خوب بلد است.
تازه گیام عقد کرده. براش و برای همسر خوبش آرزوی سلامتی می کنم.
بابا حاج حامد دمت گرم
*خط قرمز



لینک مطلب