تبليغاتX
خط قرمز ( مرز شروع حقيقت ) - امين اميني

سرانجام دوم خرداد ۸۴ فرا رسید و خاتمی قبل از اینکه شمع های کیک ۸ سالگی دولت اصلاح طلبان را فوت کند باید دست بکار می شد تا نامه ای بنویسد. نامه ای که حکایت از نگرانی عمیق او در تحقق   حد اقل دموکراسی لااقل در انخابات ریاست جمهوری امسال داشت.

 

خیلی ها میگویند شورای نگهبان دست به کار احمقانه ای زد  که چنین اموری فقط و فقط از دست اعضای آن بر می آیند. عده ای دیگر اما بر این باورند که شورای نگهبان، امسال کاری کرد کارستان. از دیدگاه این عده تنها زمانی که نگهبانی ها با فکر و درایت عمل نمودند، دوم خرداد همین امسال بود.

 

چند چهره آشنا از نامزدین انتخابات ریاست جمهوری رد صلاحیت شدند. از این میان تکلیف "ابراهیم یزدی" از ابتدا روشن بود. اما در مورد "زواره ای"، "معین" و "مهرعلیزاده" چطور؟ زواره ای که تا مدتها در شورای نگهبان حضور داشت و در رد صلاحیتها نقش، اینبار چه شد که آتش رد صلاحیتها دامن او را هم فرا گرفت؟

 

اواخر وقت ۲خرداد امسال یعنی پس از اعلام نتایج بررسی صلاحیتهای نامزدین، رئیس مجلس احساس خطر کرده و رهبر را متقاعد ساخت که نامه ای بنویسد و با حکم حکومتی خود مملکت را از این بن بست رهایی بخشد.

 

حال حکم حکومتی رهبر باید یه کمک معین، مهرعلیزاده و هوادارانشان بیاید. همانها که ۵-۴ سال گذشته بر صندلی قرمز نمایندگی مجلس تکیه زده بودند و بر حکم حکومتی رهبر مبنی بر خروج لایحه اصلاح قانون مطبوعات از دستور کار مجلس، اعتراض داشتند.

 

روزی را تصور کنید که "معین" تا آخر در صحنه انتخابات باقی بماند و حتی نام او از صندوقهای رای هم بیرون بیاید. حال او باید دین خود را به حکم حکومتی و احکام صادره از طرف رهبر ادا کند.احکامی نه برای تایید صلاحیت اصلاح طلبان، بلکه دستوراتی برای انتخاب وزیران، مشاوران و دولتمردان.

 

 

شورای نگهبان اینبار به دستور رهبر مبنی بر تایید صلاحیت دو نامزد تمکین کرد، که اگر بنا به رد صلاحیت بود نه دستور رهبر کارساز بود و نه دستور هیچ فرد دیگری که نمونه اش را در رد صلاحیت نامزدان اصلاح طلب برای انتخابات مجلس هفتم، دیدیم. رد صلاحیت زواره ای هم سکانس آخر سناریوی نوشته شده در راستای طبیعی جلوه نمودن روند عدم تایید صلاحیتها بود. او که قطعا پیروز انتخابات نبود ترجیح داد تا بر سر سفره  پیروزی نگهبانی ها بشقاب و پیاله ای پرکند.

 

کیک دولت اصلاح طلب، امسال ۸ شمع داشت. شاید تا به آخر بر تعداد شمها افزوده نشود. شاید هم شمع نهم گذاشته شود اما اینبار کسی یارای فوت کردن آن را نداشته باشد.

 


نویسنده : امین امینی ساعت 10:58 قبل از ظهر تاریخ چهارشنبه چهارم خرداد 1384
دسته بندی :

          لینک مطلب


اکبر گنجی ۵ سال عمر خود را در زندان سپری کرده است. اما امروز عالیجنابان سرخپوشی که او راه مبارزه با آنها را پیش گرفته بود برای کسب کرسی ریاست جمهوری تلاش میکنند.

امروز تفاوت دیگری هم با دیروز دارد: بسیاری از کسانی که با نوشته های گنجی تیراژ روزنامه هایشان افزایش می یافت در سفره علیجنابان رنگی مهمانند و به فکر غنیمتی هستند که از این سفره به جیب می زنند.فراموش کرده اند که چرا آنها بیرون از زندانند و گنجی در زندان به مبارزه با مرگ رفته است.

اینهم از موهبتهای دیگر نظام جمهوری اسلامی است که انسان سالم به زندان میرود و وقتی بیرون می آید دیگر خانواده هم او را نمی شناسند چرا که یا معتاد شده و توانایی ایستادن بر دو پای خود را ندارد یا اینکه مریض است و بدون کمک دیگران راه نمی رود.

گنجی اکنون مریض است. به آسم شدید مبتلاست. اما این فقط پایان ماجرا نیست.

اعتصاب غذا هم ممکن است او را از پا درآورد.

همرزمان دیروز او اینک بر خان نعمت عالیجنابان میهمانند و مشغول برای جمع کردن غذای بیشتر.

ولی گنجی گرسنه است. گرسنه گرسنه ...

 


نویسنده : امین امینی ساعت 12:32 بعد از ظهر تاریخ سه شنبه سوم خرداد 1384
دسته بندی :

          لینک مطلب


اگه بگم یادمه که دروغ گفتم، اما اینطور شنیدم که در حوالی غروب تابستانی-پاییزی ۱۵ شهریور ۱۳۵۹ پدرم (حاج تقی رو میگم) به مادرم رو میکنه و میگه خانم اسم این آقا پسری که تا ۲، ۳ هفته دیگه مهمون ما میشه رو چی بذاریم؟ و مامان هاج و واج بابا رو نگاه میکنه و میگه: " مگه قرارمون نبود وقتی پسر بود اسمشو بذاریم علی ".

و بابا اونجا بود که نطق تاریخی خود رو شروع میکنه:

" والّا از شما چه پنهون وقتی داشتم با خودم فکر میکردم گفتم اگه بذاریم علی، شاید بعدها این آقا پسر ما که تو کلاس تاریخ، به درس تاریخ معاصر رسیدن و نگاه خودشو هم کلاسیاشون به اسم " علی امینی " افتاد تقّی بزنن زیر خنده و همگی برگردن پسر ما رو نیگا کنن. خب علی امینی هم که آدم خوبی نبوده. باید بگردیم یه اسم دیگه براش بذاریم"

حدس میزنم عکس العمل مامان بعد از شنیدن حرفای بابا چی بوده. یه نگاه عمیقی به بابا انداخته و تو دلش روحیه انقلابی حاج آقا رو تحسین کرده.

این شد که ما نشدیم علی و شدیم " محمد امین ". اما چی شد که بعدش محمد افتاد و امین باقی موند خود حکایتی دیگر دارد.

۷ مهر ۱۳۵۹ آقا امینی که ما باشیم دیده به دنیا گشود . ۸ مهر برام شناسنامه گرفتن و تو محل تولدش نوشتن ۳۱ شهریور ۱۳۵۹ .

دبستان رو تو خیابون ایران مدرسه معرفت بودم. راهنمایی جهان آرا و دبیرستان رستگاران .

از مؤسسه آموزش عالی جهاد دانشگاهی هم مدرک لیسانس مدیریت صنعتی رو گرفتم.

۲۰ اردیبهشت ۱۳۸۳ یعنی درست یکسال پیش همسری گزیدم نمونه. فرشته.

اگه عمری باقی باشه و قاضی سعید خان مرتضوی بذاره و از خر شیطون بیاد پایین و عوامل قتل زهرا کاظمی رو معرفی کنه و دست آخر روابط ایران و کانادا به روال گذشته بر گرده ( که من فکر میکنم باید عمر نوح داشت و این همه توقع ) شاید جلای وطن کردیم و برا ادامه تحصیل راهی فرنگ شدیم.

تا بعد...


نویسنده : امین امینی ساعت 11:21 قبل از ظهر تاریخ یکشنبه یکم خرداد 1384
دسته بندی :

          لینک مطلب