راستش من اولش یک آدم سر به زیری بودم. کاری به سیاست و اینجور چیزا نداشتم. اما یکروز یکی از عوامل استکبار جهانی که فکر کنم جاسوس صهیونیسم هم بود و از قیافهاش معلوم بود میخواهد انقلاب مخملی راه بیاندازد به من چشمک زد و گفت: بیا بریم بادکنک سبز بخریم و هوا کنیم! من راستش اولش خیلی از این حرفش خجالت کشیدم. مخصوصاْ از قسمت آخر حرفش. از طرفی هم نمیخواستم تحت تاثیر القائات عوامل خودفروخته بیگانه قرار بگیرم ولی تا به خودم آمدم٬ شیطان کار خودشو کرده بود و من را از راه راست منحرف. این شد که رفتم از بقالی سرکوچه مان یک بسته بادکنک خریدم و ناآگاهانه در مسیر اهداف شیطانی دشمن قرار گرفتم.
ما برای خرید بادکنک مستقیماْ از کاخ سفید دستور میگرفتیم. چند بار اوباما با من تماس گرفت و گفت ما از شما حمایت میکنیم بشرطی که بادکنکها را خوب فوت کنید و نخ آنرا محکم ببندید که هوای داخل آن زود خالی نشود (البته هنوز اثرات فوتهای پی در پی و محکم هم در من مشهودهست وو به هیچ وجه اینها جای شکنجه برادران بازجوی عزیزمان نیست. هرگونه خبر احتمالی شکنجه را به شدت تکذیب میکنم) قرار بود پول بادکنک ها را برویم از سفارت انگلیس بگیریم ولی بعدا به ما خبر رسید که پول خرد ندارند و قرار شد بجای پول آن به ما ویزای اقامت بدهند که یا برویم لوس آنجلس و یا برویم زیمبابوه که تازه عضو اتحادیه اروپا شده.
به خدا من تقصیر نداشتم. دست خودم نبود. تو تلویزیون خودم دیدم که مرد اخبارگو میگفت یک عده عوامل خارجی جوانان را تحریک میکنند. خب من هم جوونم. دل دارم خیلی وقت بود تحریک نشده بودم. آنهم توسط عوامل خارجی. تا آن موقع فقط توی اینترنت توسط چندتا عکس عامل اجنبی یک کم تحریک شده بودم. به خدا از روی کنجکاوی می آمدم تو خیابان. دوست داشتم از نزدیک ببینم این عوامل خارجی چطور مردم را تحریک میکنند.
من در همینجا از ملت بزرگ ایران و همچنین مقام عظما عذرخواهی میکنم که اینچنین به دام بیگانگان افتادم و آمادهام به تلافی اعمال گذشتهام صدها بادکنک بچهها را توی پارک با سرسوزن یواشکی بترکانم. از دیگر کارهای ناشایستی که من مرتکب شدم٬ رفتن به تظاهرات بود. در روز تظاهرات عدهای از اشرار و اغتشاشگرها که بیشترشان خانمهای خوشگل و جوانان با سر و وضع مرتب بودند و از قیافهشان معلوم بود برای بیبی سی و رادیو امریکا کار میکنند شعار هایی علیه نظام مقدس میدادند و سرود مستهجن «یار دبستانی من» را میخواندند که من خوشبختانه با آنها همکاری نکردم و فقط الکی دهانم را باز و بسته میکردم. من خودم شاهدم که در خلال تظاهرات و راهپیماییها برادران نیروی انتظامی و لباس شخصیها هیچگونه سلاح سرد و گرمی همراه نداشتند بلکه این تظاهرکنندگان بودند که با باتوم و گاز اشک آور سعی میکردند به نظام ضربه بزنند. من خودم یکبار دیدم یکی از همین اشرار که میخواست با من اغتشاش بکند یک اسلحه را داد به من و گفت بیا منو بکش. گفتم نه نمیشه. اصرار کرد که جون من بکش! تعارف نکن بکش دیگه! راستش من هم نخواستم رویش را زمین بیاندازم اسلحه را گرفتم که او را بکشم ولی خوشبختانه توسط برادران سپاه دستگیر شدم و به اینجا آورده شدم.
اکنون از همه برادران جان برکفی که در دستگیری حقیر شرکت داشتند اعم از برادران بسیج٬ سپاهِ ...٬ سپاهِ ... وسایرین لباس شخصی ها و لباس فرمی ها استدعا میکنم حالا که اعتراف کردم بگذارند بروم بیرون. کار دارم. فردا تظاهرات است.
*امین امینی*
آن خس و خاشاک تویی
پست تر از خاک تویی
شور منم نور منم
عاشق رنجور منم
زور تویی کور تویی
هاله ی بی نور تویی
دلیر بی باک منم
مالک این خاک منم


دیروز خیلیها بوديم. جای آنها که نبودند خالی
احمدی به گوش باش: " ما ملتیم نه اوباش "




تا احمدی نژاده هر روز همین بساطه


وسرانجام: میرحسین

*امین امینی*
چند روزي بود كه با مادر بزرگ بر سر رفتن يا نرفتن سر صندوق رأي صحبت ميكردم. هربار خبرم ميكرد از فرط پيري و عدم توان ايستادن در صف رأي و من هم هر بار به او ميگفتم كه اين بار با همه دفعاتي كه رأي دادي فرق دارد.
روز رأي گيري خيلي تعجب كردم كه تلفن كرد و از من خواست تا او را براي دادن رأي به يكي از شعب ببرم. قامت خميده و پافشاري بر چادر به سر كردن با آن سنّش در آفتاب ديروز ناراحتم كرد از اصراري كه به او ميكردم. با اينكه انتظار ايستادن در صفي كه تا بيرون يكي از مدارس تهران را ميكشيدم امّا از اينكه همه جاي خود را به ما ميدادند و دعوتمان ميكردند كه بدون صف رأي بدهيم به وجد آمدم. قامت خميده مادر بزرگ بهانه خوبي بود براي اينكه صف طولاني رأي را دور بزنيم.
از من خواست داخل تعرفه برايش بنويسم نام هركه را كه ميخواستم. گفتم: " مادرجان، من كه نميخوام رأي بدم خودت اسم كيو دوس داري بنويسي؟ " بي درنگ گفت : " من كه كسي رو نميشناسم. الآنم بخاطر تو اومدم كه رأي بدم تو اين گرما " ومن باز هم همان جواب را پاسخش دادم. نگاه معنا داري به من كرد و گفت: " ببينم توي اينا كدومشون سيده؟" گفتم: " ميرحسين موسوي " گفت: " خوبه. همينو بنويس" و من هم نوشتم. با اينكه خودم مهدي كروبي را نوشته بودم، اما براي او ميرحسين را نوشتم.
امروز اما ديگر روي ديدن مادر بزرگ هم برايم نمانده. آن همه اصرار من و آن همه دليل تراشي و انكار از او.
دلم براي خودم هم خيلي ميسوزد. رها كردن درس و مشق در فصل امتحانات دانشگاه به اميد تغيير وضع موجود، چه زود نقش برآب شد، چه زود نقش برآبش كردند.
عرق شرم امروزم وقتي صداي نهيب پسر و دخترهاي فاميل را پشت تلفن شنيدم كه صفحه سفيد شناشنامه شان فقط بخاطر من والبته بخاطر هيچ سياه شد را ياراي پاك كردن نيست.
دلم براي جوانان وطنم هم ميسوزد براي رهايي از اوضاع كنوني هرچه در توان داشتند گذاشتند و هيچ برداشت نكردند و چنين رأيشان ناديده گرفته شد. اميدي كه ميرفت بار ديگرخون تازه اي به رگهاي ايران هميشه پايدار باشد چه به هيچ، نا اميد شد و به سردي گراييد.
خيانت در امانتي كه طي 12 ساعت با شور و اشتياق 2 هفته اي مردم اين مرز و بوم صورت گرفت نهالي بود برآمده از بذري كه 4 سال گذشته كاشته شد و هرچه سران و بزرگان اين نظام نظير كروبي و هاشمي داد زدند، گلايه كردند و نامه نوشتند ناديده گرفته شد از سوي مجريان برگزاري انتخابات و در رأس آن سيد رئيس دولت با آن عباي شكلاتي اش كه زير بار فشار گروههاي خودسر نمي پذيرفت باز شماري آراي مردم را و دعوت ميكرد همگان را به پذيرش آراي مردم.
و خواندني تر از همه رأي بالاي 20 ميليوني احمدي نژاد بود كه براي 4 سال ديگر تكيه ميزد بر اريكه قدرت. يك واقعيت است ساختگي يا حقيقي. واقعيتي برآمده از نيروهاي خودسر پشتيبان احمدي نژاد. نيروهايي كه از حاشيه به متن آمده اند و به اين زودي ها رهايش نميكنند. كاري از دست " السابقون السابقون " نيز برنمي آيد.
آن روزها كه بايد داد شيخ را ميستانديم و گلايه هاي هاشمي را به گوش جان ميخريديم، نكرديم و امروز بايد بپذيريم واقعيت امر را و تنها نگاهمان به زبان شيخ شجاعمان خيره بماند.
دگر به صيد حرم تيغ برمكش زنهار
و از آن كه با دل ما كرده اي پشيمان باش
*امین امینی*
اگر ميدانستم نوشتن مطلبي در وبلاگم آنهم پس از آن همه سكوت برآمده از نااميدي و عدم تمايل به پرداخت سوژه هاي دم دستي كه نوشتن از آنها شده بود كار هر طنزپرداز و رمان نويس و اديب و فيلسوفان اين زمانه، برخي دوستانم را آنقدر به وجد مي آورد تا عدم احوال پرسي چندين ماهه يا حتي چندين ساله را ناديده بگيرند و دست به تلفني برده و سنگين بارم كنند، شايد زودتر تصميم به نوشتن ميگرفتم. حداقل براي شنيدن بد و بيراهشان البته در زبان دوستي ارزش نوشتن و شكستن سكوت را داشت. پيوستن من ِ حقير به خيل هوادار شيخ مهدي كروبي چه الفاظي را كه روانه گوشم نكرد. البته آشنا شدنم با آزادي و تحمل كلام ِ " قدري مخالف" ادعايي هم جاي بسي خوشحالي شگرف است.
ميخواستم تا فرداي انتخابات صبر كرده، به همان تك نوشته بسنده كنم و سخني بر زبان قلم نياورم كه شايد بيش از اين از جانب برخي متهم به رأي دزدي از جبهه اصلاح طلبان نشوم كه ديدن فيلم انتخاباتي شب گذشته مير حسين موسوي ناگهان بهانه خوبي بود براي لغزيدن دوباره قلم و سياه كردن چندين و چند باره كاغذ.
در نوشتار گذشته وقتي صحبت از احساسات و شور برآمده از ورود مير حسين موسوي به هم آورد انتخابات نوشتم، فكر ميكردم صرفاً با يك جنس برخورد احساسي مواجه هستم. آنهم شور انتخاباتي ميان جوانان و نو جوانان تحول خواه كه با ديدن رنگي و عكسي عنان از كف ميدهند و دل به موج احساس ميسپارند همانها كه يا زمان نخست وزيري ميرحسين به دنيا نيامده بودند يا آنقدر كوچك بودند كه فهم آنكه چه كسي در كشور به چه كاري مشغول است قدري دور از عقل مينمود.
ديشب اما بعد از ديدن فيلم انتخاباتي مير حسين كه از صبح قبلش بطور متوسط هر نيم ساعت، 2 پيام كوتاه مرا ترغيب به ديدن آن ميكرد، فهميدم كه ميان گفتمان ميرحسين و احمدي نژاد تفاوتي نيست.
اي كاش ميرحسين موسوي اداي ديني به خاتمي و هوادارانش كه حمايت او موجبات همراهي بسياري شده بود، ميكرد و قطعه اي از صحبتهاي رئيس جمهور محبوب، از حمايت از خويش در فيلم ميگنجانيد.
ساخته مجيد مجيدي هيچ حرفي براي گفتن نداشت. بوي همان كارگرداني شمقدري براي احمدي نژاد را ميداد با اين تفاوت كه فيلم احمدي نژاد حرفه اي تر و تأثيرگذارتر مينمود (البته ازهمان نگاه پوپوليستي). موسيقي فيلم و البته نريشن هاي بجا از احمدي نژاد هم كه تأثيرگذارتر كرده بود ساخته كارگردان پاستورنشين را.
به هر روي گفتمان موسوي و احمدي نژاد تفاوت چنداني با هم ندارد. تنها تفاوت در 20 سال خاموشي و به يكباره سخن به زبان آوردن و غلط گيري از كسي است كه 4 سال است ديكته نوشتن را آغاز كرده است. البته الحق كه اگر قرار به عقبگرد و بازگشت به دوران اول انقلاب است موسوي الگوي مناسب تري است.
چيزي كه ديشب ميرحسين با ساخته مجيد مجيدي به همه فهماند به رخ كشيدن اصولگرايي اش بود به اصلاح طلبان سهم طلبِ دور و برش، تا شايد مهرجويي به ما چيز ديگري بفهماند با ساخت مستند دومش.
فصل مشترك فيلم احمدي نژاد و موسوي گذشته از " مرد موتورسوار " همان پرداختن به حرفهاي 4 سال گذشته كه نه، بازگشت به صدر انقلاب بود، حرفي كه احمدي نژاد آن را زد و عملي كرد و همه برچسب عقب گرد بر او كوبيدند.
ظريفي حرف جالبي ميفرمود كه اگر اقتصاد داني كمر به ساخت خانه اي بندد، هنوز پي خانه را نريخته دستش رو شده و صداي همه را در مي آورد كه تا خانه به ساختن نرفته جلويش را بگيريد كه كار از اين هم بدتر نشود، زنهار از وقتي كه مهندسي از جمع بيشمار مهندسين عنان اقتصاد در دست گيرد، خوشبينانه اش تا 30 سال بعد هم آثار و پيامد خشت ِ كجي كه نهاده نمايان نمي شود.
ديگر سوي اما نقشه راه ندادن روز گذشته شيخ مهدي كروبي به دانشگاه پلي تكنيك تهران بود، براي ايراد سخنراني كه شكستن دربهاي ورودي دانشگاه و شعار " كروبي – كروبي" دانشجويان و ايراد خطابه آتشين مرد عمل، نقش بر آبش كرد با آن شعار دلنشين " تغيير براي ايرانيان ".
* امین امینی*
اين روزها كه فضاي تبليغات انتخاباتي چهره شهر را تغيير داده، من و شايد بسياري از دوستانم را به گذشته ميبرد كه در آن هميشه 3 تاريخ و 3 خرداد از همه پر رنگ تر است. خرداد 76، خرداد 80 و 84. شور و حال جواني، احساسات دانشجويي، نيرويي ميساخت كه در كنار فضاي برآمده از آزادي بيان نسبي و مقطعي در تبليغات انتخاباتي به ابراز احساسات و ابراز نظر و عقيده بپردازيم. گاه ساعتها براي آمدن اين و آن به روي پا باستيم و شعار دهيم كه " ... حمايتت ميكنيم "، " ... آزاد بايد گردد"، " ...راه نجات مردم". و گاهي به جمعيتي در گوشه و كناري پرخاش كنيم كه " ... حيا كن دانشگاه رو رها كن" " مرگ بر ..." . در آخر هم شاد و دلخوش شعار يار دبستاني و اي ايران را نعره بكشيم و جنازه به خانه برسيم.
به هر روي هرچه بود گذشت. خوب يا بد، قشنگ يا زشت، تمام شد و امروز به اينجا رسيديم. آمدن ميرحسين موسوي همان شور و احساسات را برانگيخت. ديدن جوانان و نوجوانان سبز پوش امروز در حاليكه تراكتهاي مهندس را با حرارت به دست مردم ميرسانند. آيينه تمام قد من و همه هم قطاران آن دوران است. گاهي وقتها به خودم مي گويم چقدر ما ايرانيان احساساتي هستيم و بدتر از آن از روي احساس تصميم بزرگ هم مي گيريم.
مهندس موسوي آمد با همان " احساس خطري" كه هميشه دغدغه ورود اين و آن بدين عرصه بود. اما سؤالي كه ذهنم را آزار ميدهد را پاسخي نمي يابم كه: چرا اينقدر دير؟ چرا 4 سال گذشته، آن هنگام كه همه و همه و همه التماسش را كرديم و نازش را كشيديم، احساس خطر نكرد و حجت را به سبب هجوم ياران تمام شده نپنداشت؟ چرا ترجيح داد افسار شتر رياست، بدست ديگري بيافتد؟
هرچه باشد امروز ميرحسين به ميدان آمده است. گرچه بيانيه داد كه مستقل شركت ميكند اما حمايت از وي پرستيژ احزاب منفعلي شده كه سالي يكبار هم نامي از آنها به گوش نميرسد. يا براي انتخابات منتظر بالا رفتن از ديوار فلان فردند يا جز محكوم كردن اينطرف و آن طرف چيزي براي رو كردن ندارند.
امروز بيش از همه دلم براي اصلاحات ميسوزد. حتي 4 سال قبل با پيروز شدن احمدي نژاد چنين هراسي نداشتم. پيروزي حاشيه نشينان را فرصتي ميدانستم براي خلوت كردن، انديشيدن، برنامه ريختن و پي سازي براي آينده. براي تربيت نيروي مدير و متخصص. براي بروز و ظهور درس گيري از شكست، خرد جمعي و برنامه حزبي. امّا دريغ، 4 سال گذشت و عده اي درست همان نقطه اي ماندند كه بودند.
امروز من نگران كسانيم كه كه بي پروا از ميرحسيني كه مانده است ميان اصولگرايي و اصلاح طلبي، سهم بخواهند و اگر نداد پروژه عبور از او را هم كليد بزنند. آنروز ديگر جرأت سوگواري براي اصلاحات و مردانش را هم نخواهيم داشت.
4 سالِ گذشته امّا مهدي كروبي بعد از شكست مشكوكش در انتخابات 3 وعده داد:
1- حزب تأسيس كند، 2- روزنامه داشته باشد و 3- شبكه تلويزيوني افتتاح كند و براي اين 3 وعده 2 كار مهم كرد: 1- از مجمع روحانيون مبارز كه سالها برايش خون دل خورده بود و تأسيسش حاصل زحمات كسي جز خودش نبود، كناره گرفت و 2- عطاي همه پستها و مقامات حكومتي را به لقايش بخشيد. تا به امروز هم 2 وعده از 3 وعده خود را عملي كرد. وعده سومش هم در پيچ و تاب قوانين حكومتي كه ديگر او از همه پستهايش كناره گرفته بود، گرفتار آمد.
امروز اگر زير عكس ميرحسين جايي براي اضافه كردن اسم نمانده است، زير عكس كروبي تنها و تنها يك نام به چشم مي آيد " اعتماد ملّي ". كروبي از اينكه بداند كه همه چیز را نمي داند ابايي ندارد پس كساني را دعوت به كار ميكند كه ميدانند و خود نقش چانه زني اش را پررنگ تر ميسازد. او ميداند كه رئيس جمهور در ايران عملاً اختياراتي در برابر احقاق حقوق آناني كه به پايش ايستاده اند، ندارد. بنابراين اگر قدرت چانه زني فعال نداشته باشد، جز "ابراز تأسف از بستن فله اي مطبوعات، سكوت در برابر قتل روشنفكران و كتك خوردن وزيران كابينه در نماز جمعه، محكوم كردن دستگيري و ضرب و شتم دانشجويان، دم نزدن در مقابل احكام ناعادلانه صادره از دستگاه قضايي، متأثر شدن از ردّ صلاحيتهاي سليقه اي و نظارت استصوابي و گريستن از بحران سازي بحران آفرينان" كار ديگري از عهده اش برنمي آيد. مهدي كروبي نشان داده است كه داراي چنين قدرتي است. او قواعد بازي مشت زني را خوب ميداند. بلند شدن صدايش حساسيت همگان را برمي انگيزد. تداركات خوبي هم براي گروه و هم پيمانان خود نيز فراهم ميسازد و به پاي كساني كه دست ياري به سويش دراز كرده اند، تا به آخر مي ايستد.
صحبتهاي ميرحسين قشنگ است، زيباست. امّا به كار رئيس جمهور نمي آيد. دردي از دردهاي ايران امروزي را دوا نميكند. همه اين حرفها را در سالهاي 76 و 80 هم از زبان خاتمي شنيديم. اما در آخر از دل دولتش احمدي نژاد سر برآورد.
صحبتهاي قشنگ انتخاباتي و هورا و رقص هواداران به كمك رئيس جمهور آينده نمي آيد. اين راهي است كه 8 سال آن را رفتيم. براي پيمودن دوباره اش حجتي نمانده است.
ايران هنوز نيازمند كروبي هاست. آنانند كه ميتوانند فضا را فراهم كنند آنگونه كه ديگر دغدغه اي براي شنيدن صحبتهاي ميرحسين و خاتمي نداشته باشيم. قدرت چانه زني و لابي آنهاست كه راه را براي آينده روشن ميسازد، تداركاتِ اصلاحات را فراهم ميكنند و اقتدار گرايان را خسته و زخم خورده به گوشه رينگ نگاه ميدارند. قدرت چانه زني و لابي آنهاست كه راه را براي آينده روشن ميسازد. روزي كه اگر كهولت سن به افراد تكراري امروز هم توان ايفاي نقش نداد، نگران ورود افراد جديد و تازه نفس با ساز و كار حزبي به ميدان نيز نباشيم. كروبي راهگشاست. مرد ميدان و اهل عمل است. براي برداشتن اين سدها هم برنامه دارد. اين را حدّاقل از عملكرد 4 سال اخيرش ميتوان دريافت.
سخن آخر اينكه:
" دوست دارم اگر رأيي با احساسات به صندوق ريخته ميشود به پاي احمدي نژاد ريخته شود تا ميرحسين. چرا كه اصلاحات را دوست دارم. خاتمي، ميرحسين و همه آنهايي كه دنبال ايران آزادند را مي ستايم. دوست ندارم روزي براي شكست فرهنگ اصلاح طلبي گريه كنم. دوست ندارم روزي را ببينم كه رئيس جمهور براي توجيه آنچه كه بايد ميكرده و نكرده آمار بياورد كه هر چند روز چه تعداد بحران به پايش نوشتند.
دلم نمي خواهد به قرائت فاتحه بر مزار اصلاحات عادت كنم چونانكه امروز همين را در كنار مرقد مشروطيت انجام ميدهم."
* امین امینی*
خوب می دانم که با لاخره یک کسی پنیر مرا برداشه. این را هم میدانم که زمان بردانش کی بوده است. اما اینکه چه کسی برداشته ...
خیلی وقت است که دستم از پنیر نازنینم کوتاه شده. این قدر گذشته است که بعضی وقتها با خودم فکر میکنم که مگر من پنیری هم داشتم که کسی بخواهد آن را بردارد؟ و اینکه اصلاً مگر آن پنیر حق من بوده که اکنون بخواهم آن را از کسی بگیرم.
واین قبیل سؤالات مدام دور سرم به چرخش در می آیند.
یکی دو سالی هم هست که فکر آن را میکنم که باید بدنبال خرید پنیر دیگری بود. اما از اولین زمانی که این فکر در ذهنم نقش بست، تورم 7/20 درصد افزایش داشته است. اینرا معاون اقتصادی بانک مرکزی میگوید. همچنین ایشان اضافه میکند که 80 درصد تورم ناشی از نقدینگی، 17% از افزایش قیمتهای جهانی و بقیه مربوط به شرایط و عوامل داخلی و خارجی می باشد.
به گفتۀ ایشان " نقدینگی در پایان سال 84 از حدود 60 میلیارد دلار به 159 میلیارد دلار در پایان فروردین 87 رسیده است." لازم بذکر است که تولید ناخالص داخلی ایران ( GDP ) چیزی حدود 295 میلیارد دلار است که تقریباً نصف این رقم بصورت وجوه نقد در دستان ایرانیان داخل وطن است. حال حساب کنید که اگر همین رقم به سرمایه گذاری در تولید تبدیل شود میتوان انتظار داشت که رقم GDP به 50 درصد برابر یا بیشتر افزایش یابد.
البته رئیس جمهور محترم تمام تورم موجود را ناشی از افزایش قیمتهای جهانی و البته وجود مافیا و از ما بهتران میدانند که خب، درصدهای ارائه شده از جانب دستگاههای اقتصادی دولت چیز دیگری را میگویند.
گاهی اوقات فکر میکنم دشمن هم بیکار ننشسته است. البته سخنان آیت الله جنتی هم مؤید افکار من است.
ایشان خروج اسناد فساد اقتصادی بعضی از ما بهتران، از قوۀ قضاییه را توطئۀ خطرناک دشمن، در راستای زیر سؤال بردن نظام و جدا کردن مردم از نظام میدانند. و این بدان معنی است که آنهایی که اسامی شان اعلام شده هیچکدام پنیر مرا بر نداشته اند. یا شاید هم همانها برداشته اند اما نباید اسامی آنها اعلام یا به گفتۀ ایشان اسناد مربوط را خارج میکرد و شاید کسان دیگری برداشتند و یک نفر دیگر طبق یک خود کشی سیاسی از پیش تعیین شده، همه را از توجه به اسامی اصلی غافل کند. واي خداياااااااا
گاهی از زیاد فکر کردن به پنیر و قضایای حول و حوشش هم خسته میشوم. آنقدر که میخواهم قدری هم از خانه بیرون بزنم و به مغزم اکسیژنی تزریق کنم. اما هوای کثیف تهران نفس کسیدن را هم برایم آسان نمیکند. روزهای آتی هم مطلوبتر شدن وضعیت را در هاله ای از ابهام فرو برده چرا که دولت با ساخت کارخانه در حریم شهر تهران موافقت فرمود.
ماندن در خانه صرف نظر از تنفس هوای سالمتر امکان آن را میدهد که در اینترنت به جستجوی راههای بدست آوردن پنیر دیگری باشم. اما سرعت اینترنت در ایران، همین اجاره را هم از من دریغ میکند. البته برای گذران وقت چیز بدی نیست. چرا که سپری شدن ساعتها برای باز کردن یک یا احیاناً دو سایت، خودش نوعی سرگرمی است برای تلف کردن وقت.
تارسیدن به اهداف مندرج در چشم انداز هنوز زمان و راه زیادی باقی است و بیخود نباید توقع داشت. چرا که قطعاً تا آن زمان همه چیز درست میشود و ما در همان حال که دنیا در خواب کامل بود، نشان میدهیم که بیدار بودیم و مدام به چشم انداز میاندیشیدیم.
بد نیست یکی از کشورهای منطقه ( که قرار است ما هم قدرت برترش باشیم ) را مورد بررسی قرار دهیم:
واقعاً به نظر شما چه کسی پنیر مرا برداشت؟
پا ورقی: تمامی منابع این نوشتار نزد نویسنده محفوظ است
چند روزي است كه شايد در اكثر محافل لااقل يكبار صحبت از اتفاقات اخير دانشگاه زنجان شده باشد. شايد كمتر كسي باشد كه از طريق اينترنت يا صندوق اينترنتي خود فيلم دانشگاه را نديده است. اتفاقي كه دست كم براي چند وقت دانشگاه زنجان را به تعطيلي و دانشجويان را به اعتصاب كشاند.
البته روزنامه هايي هم وجود داشتند كه مي توان ردي از اين اخبار را در آنها يافت. اهرم فشاري عليه وزير علوم و دولت نهم.
جامعه امروز ما عجيب گرفتار بي اخلاقي است. چيزي كه اينروزها بندرت ميتوان يافت، اخلاق است و كردار بر مدار آن.
ما را چه شده است؟ براي احساسات و ظلمي كه در جامعه وجود دارد راهي نمانده است جز بازي با آبروي افراد و از همه بدتر خانواده اي كه گناهشان زيستن با خاطي بوده است؟ ريختن آبروي افراد در پيشگاه خداوند چه جايگاهي دارد كه عده اي براي بيان ظلم، فساد، تبعيض و بي اخلاقي، اخلاق را به گوشه اي گذاشته، آبروي بندگان خداوند را در دستانشان گرفته و هرجا كه دوست داشته باشند هزينه ميكنند.
خدايا بر ما چه رفته است؟
يك روزعكس و فيلم عروسي فلان بازيگر نقل محافل است و خريدار دارد. روز ديگر فيلم لحظات خصوصي بازيگري ديگر. و من مانده ام و اين بي تفاوتي نسبت به عدم وجود احترام به بزرگترين و ارزشمندترين نعمت خداوندي، كرامت انساني.
چه بر سر ما مسلمانان آمده كه فراموشمان شده رفتار و منش اسوه حكومتمان، مولايمان علي. مگر نخوانده ايم يا نشنيده ايم كه وقتي فردي در پيشگاهش اعتراف به كناه كبيره اي داشت، نگاهي به او كرد و گفت به احتمال زياد آن فرد تو نبودي برو و مواظب عواقب اعتراف اشتباهت باش. 3 بار اين عمل تكرار شد و هر بار علي (ع) به بهانه اي اشاعه منكر را توسط فرد نپذيرفت. چرا كه مي دانست مجازاتش و اخبار حول و حوشش خود نيز مي تواند گستراننده فحشا باشد.
جامعه ما عجب اخلاق را از ياد برده است. تلويزيونش يك جور براي نابودي مخالف، علناً از انحراف اخلاقي شان سخن به زبان مي آورد و رئيس جمهورش جور ديگر فردي را كه هنوز پرونده اش در محاكم قضايي در حال پيگيري است، جاسوس و مفسد اقتصادي مي خواند.
.
.
.
بحث اينجاست كه ما مي دانيم فردي كه خود در دانشگاه مجري قانون است و بايد نماد اخلاق و فرهنگ دانشگاه باشد و در صدد ترويج آن، دچار لغزش و خطا گرديده است ولي با آبروي ريخته يك انسان و از همه مهمتر خانواده اش چگونه ميتوان در پيشگاه حق پاسخي يافت؟
روزهاي سختي را در جامعه سپري ميكنيم. فرهنگ مچ گيري، افشا، اعلام و بوق و كرنا، عجيب موج ميزند ميانمان. و افسوس كه اين چيزها خريدار دارد و ميتواند سوژه اي باشد براي محافل خبرپراكني.
سخن آخر مربوط به وزير آموزش عالي است كه انصافاً خوش عالي درخشيد !!! دفاع از كسي كه طبل رسوايي اش صدايي بس دلخراش داشت براي گوشهايي كه اين روزها صداي خوب را كمتر شنيده اند. نه عذر خواهي و نه بركناري. در عوض توجيه و ندانم كاري. و دانشجويان در صددافشايي ديگر و نواختن بر ساز و دهل رسوايي و مچ گيري.
بازي بي پايان.
برای تو می نویسم. برای تویی که قلمت را پنهان کرده ای که شاید نگاهت هم به آن نیافتد که وسوسه شوی و دوباره از نو نوشتن را آغاز کنی.
برای تو می نویسم که می بینی و دم نمی زنی. می توانی بگویی، نمی گویی. میتوانی فریاد بزنی، خم به ابرو هم نمی آوری.
برای تو می نویسم که صدایت در هیاهوی شلوغی، گرانی، فقر و فحشا، فساد، تبعیض و ظلم گم شده است.
برای تو می نویسم که گاه هم پیاله شدی با آنان که ظاهرشان با مردم است و باطنشان جدا از آنها. برای تو می نویسم که گاه بر سفرۀ مهربانانۀ نامهربانان میهمان شدی و لقمه لقمه بر حجم خود افزودی.
میخواهم برای تو بنویسم و باز هم برایت می نویسم...
چه کردی که ندیدی، چه دیدی که دم نزدی و چه خواندی که نکردی.
برای تو می نویسم. تویی که وجودت سراسر وجود "من" را احاطه کرده است.
شوک خبری بعد از تعطیلات یک هفته ای از جانب سید مهدی هاشمی رئيس ستاد مديريت حمل ونقل کشور به خبرگزاریها مخابره گرديد:
"خودروهای وارداتی با ظرفیت بيش از 1300 سی سی و خودروهای ساخت داخل با ظرفیت بيش از 2000 سی سی از بنزین یارانه ای محروم میگردند"
بیش از 90% از خورروهای وارداتی ظرفیتی افزون بر مقدار اعلام شده و حدود 90% خودروهای تولید داخل ظرفیتی کمتر از مقدار مذکور را دارا هستند.
نتیجه کاملاً روشن است. با اجرای این طرح عملاً 90 درصد از خودروهای وارداتی از بنزین یارانه ای محروم و 90 درصد خوروهای تولید داخل همچنان بهره مند از یارانۀ عمومی خواهند بود.
کافی است چند روزی به خود صبر بدهیم تا منتظر خطابه های آتشین ریاست جمهوری در یک شهرستان یا دهات ایران باشیم که چه؟ که بار دیگر تهدید کند تا وجود اسامی مافیای افزایش قیمت خودرو در جیب مبارک را به اطلاع عموم برساند یا اینکه خود در عرصۀ کاهش قیمت خودرو در ایران دست به اقدام انقلابی بزند.
طی هفته های آینده انتظار آن میرود که قیمت خودروهای وارداتی کاهش یافته و تولید کنندگان داخلی با پشتوانۀ قوی ومؤثر انحصار نیرومند دولتی بر طبل افزایش تولیدات بی کیفیت خود بکوبند.
نکتۀ جالب و در خور توجه طرح اخیر هم دلایل و علل طرح پیشنهاد دهندگان این طرح میباشد که دم از عدالت محوری میزنند که کسانیکه خودروهای چند میلیونی سوار میشند چه نیازی است که حق و سهمیۀ خودروهای اقشار آسیب پذیر را ببلعند. کف و سوت شوندگان و مردم از همه جا بی خبر که چند سالی است با این ادبیات خو گرفته اند نیز خود حدیث دیگری است.
با اطمینان میتوان گفت اغلب موتور خودروهای استاندارد خارجی حتی با حجم 2000 سی سی قطعاً مصرف سوختی کمتر از خودروهای تولید داخل از جمله پژو 405، آردی، سمند و حتی پراید دارند.
متوسط مصرف سوخت ماشین در اتحادیه اروپا چیزی حدود 5 لیتر به ازای هر یکصد کیلومتر است درحالیکه این رقم در کشور عزیز با تولیدات داخلی عزیزتر و البته ملی عددی مانند 12(یا بیشتر) در هر 100 کیلومتر می باشد.
صرف نظر از اینکه آپا سهمیه بندی بنزین برای حدود 8 میلیون دارندۀ خودروی شخصی عادلانه است یا خیر، سؤال اساسی اینجاست که حمایت همه جانبه از تولید داخلی و مجبور کردن مردم به خرید خودروهایی بی کیفیت که اغلب فناوری آنها برای 20 سال پیش ( مثل 405 و سمند ) یا حتی 40 سال قبل ( مثل آردی، پیکان وانت و پی کی) آنهم با قیمت های گزاف و دور از انصاف در کجای مفهوم عدالت جای میگیرد؟
دیروز خیلی دلم برای فلسطین سوخت. وقتی خالد مشعل هم با مقامات ایرانی دیدار میکرد، بیشتر و بیشتر بر درجۀ سوزش افزوده میگشت.

دیروز خیلی به یاد فلسطین بودم وقتی که خالد عزیز در جمع ... دانشگاه تهران به ایراد سخنرانی می پرداخت و گزارشی از وضعیت مردم نوار غزه میداد و کسی هم نپرسید حال که وضعیت آنجا چنان اسفناک است که میگویی، خود اینجا چه می کنی؟
دیروز وقتی در حال مکالمه با گوشی تلفن همراهم -که پس از مدتی کوتاه که به ایران بازگشتم و دوباره روشنش کردم- بودم ناگاه تلفنم قطع شد و سیم کارت موبایلم هم از کار افتاد، باز هم دلم برای فلسطین سوخت. چرا که فهمیدم زندگی بدون تلفن و وسایل ارتباط جمعی چقدر سخت و دشوار است و این روزها چقدر عادتمان دادند به این ابزار استکباری.
امّا دیروز وقتی فهمیدم برای راه اندازی مجدد سیم کارت موبایل نازنینم مبلغی باید به حساب مخابرات عزیز بریزم، دیگر دلم برای فلسطین نسوخت. چون من و خیلی های دیگر خرج اینبار سفر عمو خالد دوست داشتنی را پرداخت نموده بودیم.
مشعل جان باز هم به ما سر بزن ...